![]() |
![]() |
|
|
لینک متغییر :
یا رب مددی .........
یا رب مددی ..... سویت بپرم ..... وین جامه تن ..... از جان بدرم .....................
من به غیر از تو نخواهم ........ من به غیر از تــــو نخواهم ، چه بدانی ، چه ندانی
کار خيري را که قصد داريد انجام دهيد به تعويق نياندازيد. زيرا هرگز نمي دانيد چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختي هاي در حين تلاش به انجام کار خير دريافت کنيد. پارسائي شما مي تواند خانواده و قوم تان را بطور کلي نجات بخشد. اين کار را انجام دهيد و پيروزي خدا را ببينيد ...
حس خیلی خوبی پیدا میکنم با دیدن این اسبها ........... حال غریبی دارم این روزا .....
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
شنبه 2 آبان1388ساعت 8:16 قبل از ظهر توسط ساقی |
|
|
وقتی نگاهم می کنی .. قشنگیهاتو دوست دارم ... حالت معصومه چشات .. رنگ نگاتو دوست دارم ... وقتی صداتو میشنوم .. دلم برات پر می زنه ...... ترس یه روز ندیدنت ....... غمه بزرگ قلبمه ............
پرپری ... عشق کوچیک خاله ..... این اواخر که درد و رنج زیادی را کشیدم و باران بلا بر من باریدن گرفته بود .. پرنیا ، دختر خواهرم که الان یکسال و چند ماه داره مرحم عجیبی بوده بر زخمهایم و آرامش و نشاط خاصی رو بهم القا میکنه .. اون یه بچه خاصه ، با زیبائی و هوشی سرشار .. خدایا !!! به تو امانت می سپارمش ........
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 31 شهریور1388ساعت 8:40 قبل از ظهر توسط ساقی |
|
|
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می رود .........
درد عشقی کشیده ام که مپرس زهر هجری چشیده ام که مپرس
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 27 تیر1388ساعت 12:25 بعد از ظهر توسط ساقی |
|
|
می نوشم و می نوشم .. از کوثر چشمانت ............ بر من که سبوئی زده ام خرقه حرام است ای مجلسیان ... راه خرابات کدام است ؟؟؟
گفت : ساقی .....
گر مرد رهی میان خون باید رفت .... از پای فتـاده سرنـگون باید رفت .... تو پای به راه در نه و هیچ مپرس .... خود راه بگویـدت که چون باید رفت ........
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 10 خرداد1388ساعت 10:23 قبل از ظهر توسط ساقی |
|
|
بندها را بگسل و رها شو ............
یاد ساقی باشد ...... قولی داده است به کائنات ..............
ادامه مطلب |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 27 فروردین1388ساعت 11:48 قبل از ظهر توسط ساقی |
|
|
دیگر چه میخواهی .... زین کشته بی آرزو دیگر چه میخواهی ...... اگر بتوانم برخیزم .... همه بر میخیزند .......
آتش بگیر تا که بدانی چه میکشم احساس سوختن به تماشا نمیشود ....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 26 اسفند1387ساعت 1:36 بعد از ظهر توسط ساقی |
|
|
فراق یار نه آن میکند که بتوان گفت ............ فراق .... فراق ، علایق کوچک را می کاهد ولی علایق بزرگ را قوت می بخشد .. همان گونه که باد شمع را خاموش می کند ولی ....... آتش را شدت می دهد ...
خبرت هست که بی روی تو آرامم نیست .....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 18 اسفند1387ساعت 10:45 قبل از ظهر توسط ساقی |
|
|
خدایا !!!!!!!!! چه شود گر مرا رهانی ز سیاهی ........
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 10 اسفند1387ساعت 12:40 بعد از ظهر توسط ساقی |
|
|
آب هست خاک هست
" جوانه خواهم زد "
این روزا ... دلم یه جای دنج میخواد ... یه کلبه چوبی در یک جای سرسبز ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 27 بهمن1387ساعت 11:2 قبل از ظهر توسط ساقی |
|
|
هر شب از خود خواهم پرسید ؟؟؟
که امروز را چه کرده ام ..... خدایا ! مرا متبرک گردان تا عشق ورزیدن و خندیدن را بیاموزم به همه حتی کسانی که مرا درک نکرده اند یا با من بدی کرده و مرا رنجانده اند عشق ورزم مرا بیاموز تا در همه موقعیتها و شرایط زندگی بخندم و بدانم در هر آنچه روی میدهد نیکی نهفته است ......
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 بهمن1387ساعت 11:35 قبل از ظهر توسط ساقی |
|
|
خنداندن هم معجزه اي است امروزه روز كه خنج بر گونه ي دل هم استادي ماست ما رفته ايم از ياد خود دنيامان همه سنگ دنيامان همـه جنگ دلهـــامـان همه تنگ .. رفته ايم از ياد خود رفته ايم ....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 12 بهمن1387ساعت 1:46 بعد از ظهر توسط ساقی |
|
|
از کائنات بخواهیم ....
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 14 دی1387ساعت 9:31 قبل از ظهر توسط ساقی |
|
|
اگر بندگانم بدانند چقدر مشتاق آنانم ..... جان خواهند داد ..... ساقی .. منم پروردگارت .......
شروع کن .......... یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من ....... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 9 دی1387ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط ساقی |
|
|
دیو سیاهی ........
|
|
+ نوشته شده در
شنبه 7 دی1387ساعت 10:4 قبل از ظهر توسط ساقی |
|
|
ساقی ....... بر بند محملت را ............
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 2 دی1387ساعت 1:39 بعد از ظهر توسط ساقی |
|
|
تو سپیدی ... من سیاهم .... خسته ای گم کرده راهم ......... گنه تو بی گناهی ... بی گنه غرق گناهم ... تو به هرجا در پناهی ... من به دنیا بی پناهم .....
بیا ...... بیا تا قبله هم ، دين هم ، ايمان هم باشیم بیا .... تا قوت ایمان هم باشیم .... بیا تا دین هم .. دنیای هم .. سامان هم .. حیران هم باشیم ..... |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 1 دی1387ساعت 11:19 قبل از ظهر توسط ساقی |
|
|
منم پروردگارت ... بگردان قبـله ات را .....
"منم پروردگارت شروع کن .......... یک قدم با تو تمام گامهای مانده اش با من .......
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 18 آذر1387ساعت 5:3 بعد از ظهر توسط ساقی |
|
|
کی الله گفتی و لبیک نشنیدی ...
در طلسم ماست پنهان گنج سر معرفت تا شود این گنج پیدا .... خویش را ویران کنیم ....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 11 آذر1387ساعت 7:38 قبل از ظهر توسط ساقی |
|
|
ترا من به اندازه آسمان دوست دارم .. ترا من به اندازه آسمان دوست دارم .... ترا من به اندازه ی بی کران دوست دارم .... تو خود آسمانی .. تو خود بی کرانی .. عظیمی .. ** ترا من به قدر خودت در جهان دوست دارم .... ترا مثل آن دختر شاه پریان که قصرش، بنا گشته در عمق یک داستان دوست دارم .... تو جاری شدی در رگم .. در تمام وجودم .. ** تو آبی، ترا چون نهالی جوان دوست دارم .... تو روح منی، بی تو من مرده ام .. هیچ هیچم .... تو جانی، ولی من ترا بیش از آن دوست دارم .... ترا با امیدی که مرغابی بی پناهی ، پرد سوی دریاچه ای بی نشان دوست دارم .... تو سرشارعطری، تو شور آفرینی، تو سبزی .. ** ترا چون گذرگاه پروانه گان دوست دارم ....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 7 آذر1387ساعت 11:17 قبل از ظهر توسط ساقی |
|
|
یارا ..... پریشانم مرو ........... سر در گریبانم مرو دستم به دامانت مرو بر هم مزن سامان من آتش مزن بر جان من چنان نالم من از سوز جدائی نیستان را به آتش می کشانم .....
بگذار سر به سینه من تا که بشونی آهنگ اشتیاق دلی دردمند را بگذار سر به سینه من تا بگویمت .... اندوه چیست ! عشق کدام است ! غم کجاست ! ..
وا مانده دلم ..... چندی است که از خدا جدا مانده دلم خاموش نشسته بی صدا مانده دلم بد روز و شبی است ..........
زمانه بس که مرا خاک پای مردم کرد به اشک دیده من میتوان تیمم کرد ....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 9:59 قبل از ظهر توسط ساقی |
|
|
بوي قفس ....
هر که به ما می رسد بوی قفس میدهد جز تو که پر میدهی ، تا بپرانی مرا .......
خواب بودم سخن عشق تو بيدارم كرد .... مست بودم تشر قهر تو هشيارم كرد .... زشت بودم چو من از حسن تو غافل بودم ، وصف روى مه تو قابل ديدارم كرد .... ليلي .....
یک شبی مجنون نمازش را شکست .. بی وضو در کوچه لیلا نشست .. عشق آن شب مست مستش کرده بود .. فارغ از جام الستش کرده بود .. سجده ای زد بر لب درگاه او .. پر زلیلا شد دل پر آه او .. گفت یا رب از چه خوارم کرده ای .. بر صلیب عشق دارم کرده ای .. جام لیلا را به دستم داده ای .. وندر این بازی شکستم داده ای .. نشتر عشقش به جانم می زنی .. دردم از لیلاست آنم می زنی .. خسته ام زین عشق، دل خونم مکن .. من که مجنونم تو مجنونم مکن .. مرد این بازیچه دیگر نیستم ..... این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت : ای دیوانه لیلایت منم سال ها با جور لیلا ساختی عشق لیلا در دلت انداختم کردمت آوارهء صحرا نشد سوختم در حسرت یک یا ربت روز و شب او را صدا کردی ولی
مرد راهش باش تا شاهت کنم ...... صد چو لیلا کشته در راهت کنم ...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 8 آبان1387ساعت 11:43 قبل از ظهر توسط ساقی |
|
|
بايد رفت ؛ در خون تپيده و پرپر ....
قرارمان .... در حوالي قاف ، پشت آشيانه سيمرغ ، سيمرغ ، مرغان را در خون تپيده دوستتر میدارد ......
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 5 آبان1387ساعت 11:15 قبل از ظهر توسط ساقی |
|
خاکی به سر ریز ...... در ماتم آن آسودگیها ........
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 25 مهر1387ساعت 12:48 بعد از ظهر توسط ساقی |
|
|
چرا بر این اسیر خود دگر نظر نمیکنی * چرا تو شور عاشقی دگر بپا نمیکنی * به کومه سیاه من تو ای شهاب آتشین چرا گذر نمیکنی ..... ببین غریب و خسته ام * نگر که دل شکسته ام * چرا به اوج بی کسی مرا صدا نمیکنی چرا سکوت خانه را پر از نوا نمیکنی ببین که دست و پای من اسیر بند غفلت است .. چرا به تیر یک نظر مرا رها نمیکنی .....
خدای من .......
ما را از آناني قرار ده كه به دوستي خود برگزيده اي و به عشق و محبت خود خالصشان كرده اي ..... مشتاق ديدارشان ساخته اي و به خواست خود خوشنودشان نموده اي و نعمت ديدار را عطاشان كرده اي ...... در مقام رضاشان نشانده اي و در غربت و تنهائي در پناهشان گرفته اي ...... در جوار خود به عالم راستي و حقيقت جايگاهشان بخشيده اي و به شناخت خود معرفتشان داده اي و سزاوار پرستششان كرده اي ..... دلباخته محبت و برگزيده شناختشان ساخته اي و به يكباره رويشان را به سوي خود آورده اي و قلبشان را از هر چه غير دوستي توست خالي كرده اي و به آنچه در نزد توست اشتياق بخشيده اي ..... آمین ... یا رب العالمین ... چه شود گر مرا رهانی ز سیاهی ....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 22 مهر1387ساعت 2:6 بعد از ظهر توسط ساقی |
|
|
فضیل عیاض .. راهزنی بود که با یک تکان بیدار شد با یک آیه .... أَلَمْ يَأْنِ لِلَّذِينَ آمَنُوا أَن تَخْشَعَ قُلُوبُهُمْ لِذِكْرِ اللَّهِ (حديد ( 57 ) : 16 ) . آيا براى آنان كه ايمان آورده اند وقت آن نرسيده كه دلهايشان براى ياد خدا خاشع شود ؟ فضيل با شنيدن اين آيه گفت : خداوندا ! چرا وقت آن شده و بلكه از وقت هم گذشته ، تکانها ... نشانه ها .... زیادند نشانه ها را .... جواب سوالهایمان را .... نتیجه اعمالمان را .... میتوانیم با کمی دقت در پیرامون زندگیمان بیابیم در : سلامی که دریافت میکنیم
چرا با وجود این همه تکانها و نشانه ها بیدار نمیشویم ؟؟؟
سوره رعد (۱۱) - در حقیقت ، خدا حال قومى را تغییر نمى دهد تا آنان حال خود را تغییر دهند معنی این دو آیه شریفه این است که : خداوند متعال حال هیچ کس را تغییر نخواهد داد تا زمانی که اولین قدم را شخص خود بردارد و با تلاش در وجود خود تغییری ایجاد کند و سپس منتظر تغییر از جانب خداوند متعال باشد ...
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 14 مهر1387ساعت 10:53 قبل از ظهر توسط ساقی |
|
|
جهان پر شمس تبریزی است کو رندی چو مولانا .... مولانا و شمس
صلاح الدین پیر بر در حجره اش نشسته بود. از دور مولایش را دید که به سمت حجره او پیش می آید و عده کثیری همراهش هستند. آرام نشست و محو تماشای مولانا و مریدان شد... صدای بازار زرکوبان در گوش مولانا می پیچید ... تق تق تتق تق ... تق تق تتق تق... مولانا زمزمه کرد : حق حق انا الحق... حق حق انا الحق... و باز زرکوبان می کوبیدند: تق تق تتق تق... مولانا به ناگاه ایستاد... دست ها را بالا برد... پای راستش را کمی بالا آورد و روی پای دیگرش چرخی زد. سرش را به سوی آسمان برد... بلند گفت: حق حق انا الحق... یاران از مراد خویش پیروی کردند... هر یک چرخی می زدند و می گفتند: حق... مولانا می چرخید... می ایستاد... پای می کوفت و دوباره می چرخید... می رقصید... مولانا به یاد آورد روز ملاقات با شمس را... هر جا شمس می رفت مولانا هم می رفت. هر کوچه و هر منزل. شمس می گفت حق و مولانا می گفت شمس... حالا دیگر چه نیازی بود به درس و مدرسه و فتوا و زهد متحجرانه... مولانا گمشده اش را یافته بود و دیگر رهایش نمی کرد...
دانی سمـاع ، چه بود ؟ قـول بلی شـنیـدن .... از خویشتن بریدن .... با وصل او رسیدن .... بی خود شدن ز هستی .... اندر فنای مطلق، ذوق بقـا چشیـدن ......
رقص و جولان بر سر میدان کنند چون رهند از دست خود، دستی زنند مطربانشان از درون کف میزنند تو نبینی، لیک بـهر گوشـشـان تو نبیــنی برگــهــا را کــف زدن
اندکي چشم قشنگت را فراتر باز کن ... عاشقي آموز با شمسي تو هم پرواز کن ... يا بيا در شعله زار عشق پيدا کن مرا ... جلوه کن چون شمس با يک جلوه شيدا کن مرا ... در دلم آتش بزن در شور و غوغا کن مرا ... تا هواي سوختن دارم تماشا کن مرا ... تا بکي درکشتزار رفتگان دعوا کنيم ؟ ... خويشتن را پيش چشم ديگران رسوا کنيم ؟ ... پر بزن برقله هاي عاشقي ماوا کنيم ... پرچم آزادگي عشق را بالا کنيم ... جاي آن دارد که اصل خويش را پيدا کنيم ... عشق را با شور و مستي هديهء فردا کنيم ... هشت قرن پيش مولانا به غربت داد زد ... دل به دست شمس داد و بيگمان فرياد زد ... هرکسي کو دور ماند از اصل خويش ... باز جويد روزگار وصل خويش ...
دايره (دف) اشارت است به دايره اکوان و پوست دف اشارت است به وجود مطلق .
من عاشق دف هستم ....
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 24 شهریور1387ساعت 11:10 قبل از ظهر توسط ساقی |
|
سلام بر خدا ... سلام بر رمضان ...
در هر راهی که مردم به سوی من گام بر میدارند ، من در همان راه به پیشوازشـان میروم ، زیرا تمامی راه ها راه من است ، بی تردید از آن من است !
سلام بر قرآن ...
گفتم ز درس بندگی .. حرفی به من تعلیم کن گفتا به عالم بنگر و ....... خود را به ما تسلیم کن .........
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 9:13 قبل از ظهر توسط ساقی |
|
|
دل خرابی میکند ، دلدار را آگه کنید ....
می زنم خویش را بر صف رندان و هرچه بادا باد ....
رسد آن روز که در محفل رندان سرمست رازدار همـه اســرار مگویــش باشــم
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 10:17 قبل از ظهر توسط ساقی |
|
|
ما سيه گليمان را جز بلا نمي شايد ...
بر دل ساقيـت زن هر بلا كه بتواني ...
بازم ز خويش راند و به كنج غمم نشاند .... گفت اي نشانه تير بلا را چگونه اي .... در چاه بابلم به يكي موي خود ببست ...... گفت : اي اسير زلف چليپا چگونه اي ؟؟؟؟
به شمشیرم زد و با کس نگفتم ....
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 15 مرداد1387ساعت 1:20 بعد از ظهر توسط ساقی |
|
|
ای مردمان بگوئید آرام جان من کو ؟؟
نامهربان من ..... به خدا مي سپارمت ... اي غائب از نظر بخدا مي سپارمت جانم بسوختي و به جان دوست دارمت .......
گاهي از او گريان شوم .... گاهي از او خندان شوم ...... او هر چه خواهد آن شوم ...... سبحانه ... سبحانه ......
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 9:19 قبل از ظهر توسط ساقی |
|
|
صفحه نخست پروفایل مدیر وبلاگ پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
هم تو راهی هم تو رهرو ...
خویش را طی کن برس آن رسد در حق که او از خویشتن بیگانه شد . |
| آرشیو موضوعی |
|
عکس دل نوشته های من |
| پیوندها |
|
نارایانا شش ستاره در آغوش خداوند ؟ سيب سبز ( وبلاگ گروهي ساقی و دیگر دوستان ) خدا ، عشق ، عرفان سنگ صبور ( نرگس ) آهنگهای علیرضا افتخاری |
|
RSS
|